تبليغاتX
عاشق های پاپتی

عاشق های پاپتی

دل به دریا زده ام تا باز اغاز کنم ماجرایی که سرانجامش یک رسوایی است

از وقتی که رفتی

پی خودت ...

بی خود همه ی آینه ها را میشکنم !

بیچاره دلم

فکر می کند با تو

یک آینه فاصله دارد ...!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم آذر 1389ساعت 22:36 توسط 77(م)| |

تمام حروف هم روزه ی سکوت گرفته اند

زندگانی همه صورتکده ای از یاد است
یاد یاران قدیم
یاد خویشان صمیم
زندگانی یاد است
دلم از یاد کسان هر شبه در فریاد است

.......

آخر چند مرداد

تورا گریه کنم

که دمادم صبح

ماه بر انگشتان ستاره می چرخید

نفهمیدی ضجه های نگاهم را؟

بی تو

هرشب سایه ها در می زنند

 .......

و از هجوم حقیقت به خاک افتادم!

نوشته شده در شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 15:36 توسط 77(م)| |

اینکه نمی نویسم نه این است که نمی بینم ... مگر می توان حس نکرد گرمایی که تا مغز استخوان رفته و بهانه ایست برای بودن ... دیگر دارد کم کم باورم می شود رفتنت را و نبودنت را ....

زندگی اجبار باور ناخواسته هاست ای خواستنی ترین خواسته ی من! ... منی که می میرم هر شب در تو و هیچ صبحی زنده زندگی نمی کنم ... دلم تنگ روزهای تاریک گذشته ست ... روزهایی که بی هیچ شوقی بی صبرانه انتظار می کشیدم شب را و با این همه نور اکنون دلتنگ شب ...

نه ! خداحافظی در من نیست و یارای گفتنش هم ... اما این بار گویی زمان و زمانه می خواندم به انتها ... انتهای با تو بودن و بی تو مردن ... مرا دیگر یارای بی تو بودن نیست ای تا همیشه با من ... مرا دیگر حسی ... شوری ... شوقی ....

پس دوباره سلام به تنهایی ....

نوشته شده در پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389ساعت 23:14 توسط 77(م)| |

چند وقتی می شود خانه های وبلاگ نویسیم یه جای دیگه هم لانه کرده اما این وبلاگ خاطره انگیزترین و بیاد ماندنی ترین وبلاگ من خواهد بود ...

یه مطلبی از دفتر خاطراتمم بر دفتر خاطراتت دنیای نت می نویسم

............................................................

حرف تازه ندارم ... درد همان درد و من همان من ! تنها تو دیگر تو نیستی و در این نیستی گویی هستی من نیز نیست شد ! چه باک ؟ ما که به آسمان رسیدیم ... نه؟

اگر می نویسم برای تو نیست ... چون برای تو مردن ، کفایت می کند مرا ... کفایت می کند مرا درد ، همیشه ! می نویسم تا از یاد نبرم طعم گس لحظه های تنهایی را ... می نویسم تا به خاطر آورم که کدام یک از ما زودتر جا ماندیم ... مگر نماندیم؟ دیگر اینجا نوشتن هم عادتی شده است مرا ... کاش حس تازه ای نیز بود در هر بار نوشتن ... چون حس خوش آیند آمدن هر باره ی " لاله " که گویی اگر تمام دنیا را سر بزند باز هم سری دارد برای سر زدن ... کاش مرا در میان این حروف می دیدی ... من در زندگی رنگ می بازم ... من جز تجسمی از حس خیالی چیز دیگری برای کشف شدن ندارم ... برای دیدنم ، چشمهایت را بسته تر می خواهم ... من وهم حسم ... تنهای مطلق ........ کات !

نوشته شده در جمعه سی ام بهمن 1388ساعت 13:49 توسط 77(م)| |

نمیدانم زندگی چیست؟؟ اگر زندگی شکستن سکوت است سالهاست که من سکوت را شکسته ام۰ اگر زندگی خروش جویبار است سالهاست که من در چشمه ی جوشان زندگی جوشیده ام اما این نکته را فراموش نمی کنم که زندگی بی وفاست زندگی به من آموخت که چگونه اشک بریزم اما اشکانم به من نیاموخت که چگونه زندگی کنم
نوشته شده در پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 14:42 توسط 77(م)| |

اي كاش از تار نفس پرندگان عاشق در كالبد من دميده ميشد تا به رهايي  برسم.اي كاش مي توانستم تمام ذرات خاك را لمس كنم و به تمام موجودات بفهمانم كه زندگي با ياد او چه زيباست و لحظات شب را تا صبح براي او زنده كردن چه پر معناست.گاهي وقت ها سكوت رساتر از فرياد است و آن سكوت،خداست كه در نزديكي ماست و ما آن را احساس مي كنيم.شايد سكوت،نهايت صداست،نهايت عشق است و نهايت بودن و به همين دليل اين چنين خاموش است چون مي دانم كه عشق با هرچيزي در آميزد،ذات او را عوض مي كند.

 صدا با تمامي رهايي اش در بند زمان است و در اندك مدتي محو ميشود اما عشق در حصار هيچ چيز نيست و خود او همه را محصور كرده.نهايت عشق خداست،دوست داشتن او زيباست.نيازي كه در نهايت،عشق است و صدايي كه در نهايت خاموشي است.

 شايد اگر سكوت صدا مي كرد رساتر از فرياد ميشد،به نظرم.نهايت هستي عشق است ولي نهايت عشق را نمي دانيم.صدا با كلام ذهن زيباست و سكوت در مواقع رضايت....اي كاش تن خاكي من همان فرياد من باشد و روح من همان عشق و سكوت.چون مي دانم كه تن خاكي مانند فرياد كوتاه و زود گذر است و در نهايت اين عشق است كه مي ماند و روح من كه همان سكوت است.....

 

نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 21:47 توسط 77(م)| |

دلم می خواد  توی بقچه ی کارگرا عطر یه تیکه نون بشم ....

قلم به دست گرفته‏ای و سطر سطر می‏باری. قلم به دست گرفته‏ای و صفحه صفحه رنگ می‏تراوی. شدت احساس در رگ‏هایت شقایق وار جاری است. اما چرا و برای چی؟

همیشه می گویی برقرار باشی وسبز هان؟ چه بیهوده می گویی اسمان به چشمم شاید ابی باشد.  وشاید نبض خورشید ب‏زند هنوز،، وباز هم شاید. سپیدارها در رویای سبز شدن اند. رودها سیال‏اند.  اما همه اینها به چشمت اینگونه اند و چه هنرمندانه نقابی به چهره زدند تو کجای کاری هان؟

دگر سنگ‏های کف دل‏ها پیدا نیست تا روی ان ها بنشینم و صفا کنیم دگر جایی برای نشستن هم نیست

 دگر زندگی بسان دیدگان سهراب(سپهری) نیست تا«زندگی بر لب طاقچه عادت» از یادش برود؛ آن‏گونه که از یاد بسیاری رفته بود! زندگی را سرود، نقاشی کرد؛ و مثل آب، در تمام صحنه‏ها، جاری‏اش کرد،،حالا کجا اینگونه زندگی را معنی می کنند ؟ادرس می خواهم؟

یکی از دوستان جایی نوشته بود رسما دیوانه شده ام و من هم بهش تبریک گفتم  اخه دنیای دیوونه ها خیلی با صفاست خالی از خیلی چیزهاا از بی ریا بودن از دورنگ بودن از غرور و حسادت، بی مرامی و.....پس خوش به حال این دوست ماا

و باید به خودم بازم بگم هی! هی ! فلانی زندگی شاید همین باشد و همین هم هست کاری نمی شود کرد

 باید بگم که:

زندگی شاید اگر حق مسلم بودی!

گریه قیمتی تر بود

در اخر می گم:

عابر محاله های پاپتی داره اهنگشو با سوت می زنه

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 17:0 توسط 77(م)| |

یه روزی از شهریور هشتاد و پنج یه وبلاگی رو یه کسی درست کرد که عاشق نوشتن بود و وزیاد می نوشت وشاید این وبلاگ و درست کر د تا مثل یه دفترچه ی خاطراتی براش بمونه  تا خاطرات  زندگیش رو اونجا ثبت کنه  الان اون وبلاگ سه ساله شده و دیگه راه رفتن و خوب بلد شده ودیگر مثل اوایل تند تند اپ نمی کند و  اون حس اوایل تاسیس وبلاگ را نداره الان انگشتانش برای فشار دادن دکمه ها ی کیبورد،، ان حس انچنانی را ندارند و گه گاهی اپ می کنم ،. شاید این وبلاگ من از دست منم خسته شده باشه از بس که به این دردو دلا ی من گوش داده  اگر زبون داشت شاید از خجالتم در می ا ومد

بگذریم چون باید گذشت

پس تولد وبلاگم مبارک
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 16:54 توسط 77(م)| |

اه ای رفیق..........

نان گرم سفره ام را با تو قسمت کرده ام ای دوست ..........

و تاریخ دوباره برای من ورق خورد و اخرین روز مرداد ماه هم امد یک روز ماندگار در زندگی من انها که باید بدانند می دانند....

دوسال ازان تصادف لعنتی گذشت و روز ها چه اسان رفتند و این دوری دوساله شد و این کهنه درد من مانند شراب چند ساله ای شده که هر چه می گذرد حال مرا خرابتر می کند ....

دنیای این روزای من هم قد تن پوشم شده

اینقدر دورم از تو که دنیا فراموشم شده

دنیای این روزای من درگیر تنهایی شده

تنها مدارا می کنی دنیا عجب جایی شده

هرشب تو رویای خودم اغوشتو تن می کنم

اینده این خونه روبا شمع روشن می کنم

و باز هم می دانم دیروز تاریخ است و امروز زندگی و فردا معمایست که در راه است...اماتاریخ برای من بایگانی نمیشه و مثل دفتری باز می مونه که نسیم صبحگاهی برگ ُُبرگ انرا ورق می زند...

 يادته گفتي و گفتم كه چه تنگه قفسامون؟

توي اين تنگي وحشت چه ميگيره نفسامون؟

تو ميخواستي كه فدا شي من ميخواستم كه رها شم

تو ميخواستي كه فنا شي من ميخواستم كه نباشم

چه غريبونه نگاهت در و ديوارو نگاه كرد

انگار از توآسمونا يك كسي تورو صدا كرد

تو نگاه تو رضايت یا غروري عاشقونه

شوق پرواز توي چشمات انگاری ميري به خونه

گفتي آروم زير گوشم زندگي يه حرف پوچه

چرا موندن و پوسيدن آخرش رفتن و كوچه

حرف هر دومون يكي بود تو چه زيبا پر كشيدي

قفسو ساده شكستي چتر گل به سر كشيدي

و.....

بیادت می مونم همیشه محمد رضااا

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 15:12 توسط 77(م)| |

دبستانی ترین احساس ها در حال  رفتنن.........

ماه مرداد برای من بدترین ماه ساله اگه می شد از روی تقویم پاکش می کردم چه خوب می شد   ای مرداد لعنتی.....

یک قاشق شربت حو صله در لیوان جانم بریز.نه .نه.یک قاشق افاقه نمی کند.ملاقه را پر کن.امشب مثل دیشب و پریشب و شبهای پیش پرم از تشویش.پرم از دلشوره.در اتوبان مغزم تریل های سردر گمی کورس گذاشته اند.تریلهایی که الگانس مصلحت در برابرشان لنگ می اندازد*(م- ناظم) 

دلم می خواهد بال پرواز داشتم تا پرواز می کردم وتا از این زمین خاکی  ازاین تعلقات وحرف ها و قصه های زمینی دور می شدم کاش می توانستم پرواز کنم تا زنده رود راصحرا ها را کوکولیدون (کوهی درشهر ما)را   اصلا همه جا را از بالامی دیدم  و به این ادمای زمینی دنیا گیر شده می خندیدم  

 

 دیگر هیچ جا بوی کاهگل اب خورده نمی اید دیگر بوی خوش معرفت از توی همین کوچه پس کوچه ها نمی اید دیگه اصلا فکرها سوی خاطره ها و گذشته ها نمی رود  در پی جستجوی اصالت خود سراغ این کس و ان کس نمی رود باید گفت باورم شده که ارزش ها مرده اند دبستانی ترین احساس ها هم در حال رفتنن

من این روزها خسته از بودنم از هر چه که هست از درس و دانشگاه از خودم ازان توپ گردی(فوتبال) که یک روزی عاشقش بودم این روز ها احساس می کنم کمتر عاشقم . کوچک که بودم بیشتر عاشق بودم کاش هرگز دعا نمی کردم که بزرگ بشوم ..........

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 15:13 توسط 77(م)| |

شناسنامه ی من یک دروغ تکراریست هنوز تا متولد شدنم مجالم هست....

روز جمعه تولد من بود و یک روز خاص،، روزی دیگر از روزهای خدا بود روزی از یه ماهی که دلم به اندازه ی تمام ماه هایش حس عجیبی میگیرد ...............

سلامی می کنم برسال جدید زندگیم  بر گذر عمر و دقايقي که ميکوشند تا ازهمديگه سبقت بگيرند و از هم جلو بزنن تا جووني ما تموم بشه..

 حرف دلم:

بعد ازاین روزها چه کسی ترجمه خواهد کرد زمزمه آب را؟ دل می‏سوزاند برای رودخانه‏ها، آب‏ها، سبزه‏ها، تا کسی گِل نکند زلال روح این آئینه شفاف را؟ بعد ازاین وقت ها، چه کسی می‏خواهد واگویه کند «راز گل سرخ» را؟

زندگی هنوز جریان دارد، می گذارم در هوای شعرها نفس بکشد دنیا؛ زود است بسته شود دفتر باز دلتنگی هایمان.امشب وقت سخن است، قرار است   از اهالی پشت دریاها حرف بزنیم

. می‏خواهم قایقی بسازم و به دنیای زیبای سهراب سپهری بروم می‏خواهم جهان روشن بالادست را کشف کنم .........

همین!!

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:23 توسط 77(م)| |

چه اسان دل شکسته می شود

چه می کاوی ای دوست از چند و چونم                جوابی نمی گیری از ازمونم

به تو ای دل:

با تواز خویش نخواندم- که مجابت نکنم                خواستم تشنه ی این کهنه شرابت نکنم

امشب به وجدان احساسم به همان وجدانی که بعضی از انسان ها باور کردنش برایشان سخت است و با حرف هایی از سر پوچی و ناتوانی که نمی توانند این احساس را درک کنند و گاهی چه بی رحمانه به ان توهین می کنند گلایه ها کردم از خودم پیش خودش...........

گلایه ام به همان احساسی بود که شب ها از سر دلتنگی برایش چه گریه ها کردم و به یاد احساس دیگران چه درد ها کشیدم  و چه اسان از سر بی رحمی انهایی که وجودت هستند ازش می گذرند  

امشب چقدر دلم از صبوریم گرفته است و این بیت به یادم می اید:

ای روح بی قرار چه با طالع ات گذشت                      عکسی شدم که قاب قبولم نمی کند

این چندمین شب است که بیدار مانده ام                        انگونه که خواب قبولم نمی کند

و.....

بی سایه تر از خویش حضوری ندیدم                          حق دارد افتاب قبولم نکند

چه ساده دلم امشب به سادگی خود خندید چه ساده بعضی از دلها از تبار دیوارهای کاهگلیست!! وباز هم چه ساده بر دل خود تعجب کردم .که ایا دل من از تبار دیوار های کاهگلیست یا این دلهایی که اسان از پی اصلش می گذرند و با کلماتی که دبده اند بازی می کنند وبازهم این سوال بر وجودم جاریست اری چه کسانی چه دلهایی دارند!!؟وچه راحت با احساس و.... دیگران بازی می کنند و بازی کردن با احساس ادمی که روز ها را باهاش می گذرونه و جای ان تصمیم می گیرد  چه دلگیر است  و باز به خودم می خواهم بفهمانم که چه اسان اسم دل بر زبان ها جاریست  اما من باورش برایم سخت است وای چه دلی داری..!!!!!

و امشب چه راحت این بیت ها یادم می اید :

چه می کاوی ای دوست از چند و چونم                جوابی نمی گیری از ازمونم

چه ها می کنم وکردم و چه ها می بینم.،، اری ارزش کارها به نگفتنش هست چون انکه باید بداند می داند مهم ان است !!چون دلم هدیه ی اوست (خدا)

شاید من انتظارم بالا باشد شاید زیبایی ها دیگر به اصل نباشدو فرع بهتردیده شود چون همه این لحظات را می بینند اما ای کاش من هیچ وقت لحظه بین نباشم مثل همنشین هایم ............

دلم می خواهد انچه هستم باشم و باید بگویم باید لحظه و مکان را گاهی انچنان باید درک کرد حتی اگه درک کردنش برایت سخت است.،، خب روزگار این است همه که مثل هم نیستند و................

وباز هم مثل گذشته می گویم:

هم از تو هیچ در این رهگذر نمی خواهم                     و...هم،حضور تورا مختصر تمی خواهم

اگر چه حرف توقف به دفتر من نیست                        قبول کن که تو را رهگذر نمی خواهم

تویی که از منو پنهان من خبر داری                          کسیکه نیست زمن با خبر( به جز تو) نمی خواهم

وباید بگویم در اخر این درد و دل را اینجا برای یادگاری گذاشتم شایدم پاکش کنم اما دل من از هیچ کس دلگیر نخواهد بود مثل همیشه تمام عزیزان برایم عزیز هستند وهمیشه می مانند
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 23:10 توسط 77(م)| |

Design By : RoozGozar.com

Specific
Others